....سکوت قلب.....

 
کافه ام را می روم ،
سیگارم را دود میکنم
و
آخر شب قدم زنان به خانه برمی گردم . . .

...
این روز ها هم اینطور میگذرند ،

آرام و زیبا
اما
از آن آرام هایی که پایدار نیست و
از آن زیبا هایی که ظاهریست
 
 

 
 
یک نـخ آرامش دود می کنم...!
بـه یاد ناآرامیهایی که هـر روز از سر و کـولـم بالا رفتـه اند ،
یک نـخ تــنهایـی،
به یاد تمام دل مـشغولیهایم... ،
یک نخ سکوت ،
...
به یاد حرفهایی که همیشه قــورت داده ام... ،
یک نخ بغض ،
به یاد تمام اشکــهای نریخته...
کمی زمان لطفا !!
بـه اندازه یک نخ دیگر
بـه اندازه قدمهای کوتاه عـقربه...
یک نخ بیـشتر تا مــرگِ این پاکـت نمــانده
 
 
 
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 0:22 نويسنده فرمهر |

سکوت

سرشار از سخنانی نا گفته است

و حرکاتی نا کرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.....

+ تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 23:29 نويسنده فرمهر |

سلام.

بالاخره بعد از یک ماهی آپ کردم..تو این یک ماه نمیدونستم در چه موردی آپ کنم تا اینکه یک بهونه ی خیلی خوب گیرم کرد..اونم روز من بود..یعنی روز تولدم...

دیروز تولدم بود.روزی ک پا ب این دنیا گذاشتم. ۱۹ سال از عمرم گذشت.دیشب داشتم ب خودم فکر میکردم.....به کارایی که تو این ۱۹ سال انجام دادم....ب دلایی ک نا خواسته شکستم..به کسایی ک دلمو ناخواسته یا از قصد شکستن..خیلی جاها ستم کردم..هت...بغض داره خفم میکنه..

نمیگم ناراحتم.اما خوشحالم نیستم..اصلا نمیدونم با خودم چند چندم...

خدارو شکر..اینو از ته دل گفتم.....خدایا شکرت..همین واسم کافیه..

۱۹ سال گذشته هاااااااا.....باورم نمیشه.

چه آرزوهایی داشتم که ب بعضی شون رسیدم و به بعضی شون هم قسمت نبوده...نمیدونم چی بگم....

فقط همین...دیروز روز من بود...

+دم اونایی گرم که پشتم بودن....

+دم بابام گرم ک بردم نوک قله هل داد ک بپرم.....

+دوستون دارم

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 23:55 نويسنده فرمهر |

روزه ی سکوت میگیرم

و تا افطار صدای تو نمیشکنمش

روزه میگیرم لبهایت را 

لذت افطارش

یعنی بهشت

از جنس کدام نور بودی ستاره ی من؟

که جسارت با تو بودن در من جنبید؟

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ دادی

و این شد

عاشقانه ی آرام "من و تو".....

+تولد وبم بود..تولدت مبارک وبم....تو هم یک ساله شدی!

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 16:13 نويسنده فرمهر |

گفتی ترجیح میدهی تنها با خودت باشی

گفتم بخاطر تو ترجیح میدهم که تنها با خودم باشم

گذشت و شنیدم ترجیحت را عوض کرده ای.ترجیح داده ای که با او باشی

پرسیدم و گفتی:

ترجیح دادم همان قدر که تو مرا ترجیح میدهی من او را ترجیح دهم

ترجیح دادم همان طور که توفرو میریزی از دیدن کسی که فقط لباسش شبیه من بودم من فرو بریزم بخاطر دیدن کسی که فقط لباسش شبیه اوست

گذشت....

دیدم که او کس دیگری را به تو ترجیح داده.....

آمدم و گفتم:دیگری را به تو تزجیح داد..اما باز هم تو را ترجیح میدهم

برگشتی و گفتی:

ترجیح میدهم تنها با خودم باشم.....خود را برای خود ترجیح میدهم

 

نمیدانم چرا؟؟

چرا؟

چرا تو هرکس را به غیر من برای خود ترجیح میدهی؟؟

+ تاريخ دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 20:11 نويسنده فرمهر |

سلام به همه ی دوستای خوبم.امیدوارم که حال همتون خوب  باشه.

امروز اومدم تا حرفایی رو بهتون بگم و برم.شاید واس همیشه شایدم دوباره بیام

روز اولی که وبمو درست کردم خوشحال بودم که جایی رو پیدا کردم که میتونم بیام و درد دلامو بگم..اما امروز دیگه اون عقیده رو ندارم.امروز ب این نتیجه رسیدم که درد دل جاش تو وب نیست...حرفای دلتو میتونی بیای و تو وب بزنی اما نه درد دلاتو.

درد دل جاش تو خود دله نه تو وب.میدونم خیلیاتون با نظرم موافقین و خیلیاتون هم مخالف و نظر همتون هم واسم محترمه.

امروز به این نتیجه رسیدم که نباید آدم حرفای دلشو تو ذلش نگه داره...من تصمیم گرفتم که حرفای دلمو از این به بعد در مورد هر چیز یا هر کسی که هست بگم.تا الان زیاد این کارو نکردم و میدونم هم واسم سخته اما میدونم که اگر نگم حال و روزم دقیقا مثل الانمه.اگر چیزی که تو دلتون همس رو نگین ب نظرم ضربشو میخورین(اینو گفتم چون من تا همین لحظه ضربشو خورم)

شاید بگین چرا من این حرفارو میام میزنم.اینارو واس تموم ضربه های روحی که بهم وارد شده میزنم...(منظورم از ضربه ی روحی فقط شکست عشقی نی که شاید خیلیا ب اون فکر میکنن).دومین دلیل مه این حرفا رو میزنم بخاطر خبری بود که دیشب شنیدم.یکی از بدترین خبرای عمرم.

دیگه هیچ چیز ب دهنم نمیرسه.فقط آرزوی بهترین ها رو واستون دارم.سعی میکنم بیام..چون دل خودم خیلی حتی از همیت الان واس تک تکتون تنگ شده.اما قول نمیدم.

واس منم دعا کنین.اگرم دیگه بر نگشتم حلال.

 

کوچ کردم آخر...

حلالم کن...

هر که هستی......

 

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 10:46 نويسنده فرمهر |

متنفرم از زندگی...

لعنت به من

لعنت ب .........

دلیلی نمیبینم واس زنده بودن

اصلا چرا زندم؟؟؟!!!

حالم بهم میخوره از زندگی

حالم بهم میخوره از ترحم..بسه دیگه!

چراااااا؟؟؟!!!!

خداااااااااااااااااااااا...چقدر داد بزنم؟؟؟؟؟!!!

یک بار..فقط یکبار گوش کن!

حالم از همه بهم میخوره..راحتم کن....

 

+ تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 22:24 نويسنده فرمهر |

وقتی اینو خوندم داغون شدم

 

کوچ کردم آخر .....

 

حلالم کن......

 

هر که هستی......

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:40 نويسنده فرمهر |

یادمان باشد لزومی ندارد همان قدر که دیگران برایمان عزیزند ما هم برایشان عزیز باشیم.....

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:33 نويسنده فرمهر |

ب نام زیباترین

سلام دوستای گلم(همون دوس جونیام)

امیدوارم ک همگیتون خوب باشین

اومدم م عیدو ب همتون تبریک بگم...

ایشالا همگیمون امسال سال خوب و سرشار از موفقیتی داشته باشیم!

زیاد وقت ندارم......باید برم

دوستون دارم .بوس

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:36 نويسنده فرمهر |